کتاب، کرم این را میاندازد به جان آدم که ساکت نماند دربرابرش. چیزی بگوید. حتی از جنس اعتراض.
مجموعه رمان، چیدمان درگیریهای ناتمام ذهن راوی آن است. درگیری هایی که تمامی ندارد. پاکطینت ساختار داستان بلند را خوب میداند. آزمون زبان داستان را پیموده و خط و ربط روایت و نظرگاه و از این دست دغدغه های داستان نویسی را در تجربه خود دارد. نگاه کنیم به کتاب اولش"حلقهی کنفی" و همچنین دقیق شویم در ساختار تک تک فصل های "مجموعه رمان" او.
سؤال این است که چرا نویسنده این جورچین را که خوانندهش در پایان سومین فصل اولش کامل کرده است را، به عمد، به هم می زند و به تعبیر من دست آخرمی نشیند یک گوشه و به سردرگمی خواننده اش ته داستان ، پوزخند می زند؟
داستان را باید خواند. نمی خواهم و نباید و شاید نمی شود داستان را تعریف کرد. اما این قدر می شود گفت که فصل آخر در تلاش است که بنیان فکری منسجم سه فصل اول را به چالشی جدی بکشد. این را از نامگذاری فصل های داستان می شود فهمید؛ و از عوض شدن یک باره و ناگهانی راوی داستان که دیگر نیست و اصلن کس دیگری دارد روایتش می کند، کس دیگری دارد درباره اش حرف می زند ،کس دیگری دارد فکرش را بلند بلند برای ما می نویسد و اصلن فکرش سرایت کرده به یک نفر دیگر.
فرض کنیم فصل آخر مجموعه رمان پاکطینت را همان مرد ادامه میداد. آن وقت اولین کسی بودم که خسته می شدم از خواندن این کتاب. مزه ی کار همان زورآزمایی نویسنده است در آخر کار. آن جا است که نویسنده بنیان نتیجه گیریهای کلاسیک خواننده ی رمان ایرانی را در هم میریزد. دربارهی این که حرف داستان نویس چه بوده هم نمیخواهم چیزی بگویم؛ آن بماند برای من و توی خواننده، ولی هر چه هست صحنههای درخشان این کتاب و کشش به جای داستان در فصل آخر کتاب او است که ثمر می دهد. گو این که پاکطینت به ذم من خطر کرده و این کار کمتر اتفاق میافتد در ساختار سنتی داستان نویسان حال حاضر ما.
شالوده و دستمایهی اصلی مجموعه رمان زنده گی و روابط به ظاهر سادهی یک پژوهشگر تاریخ است. با این پیش فرض که او فرای تاریخخوانی و تاریخپژوهی اش به چه میاندیشد و حتی نگاهش به تاریخ چهگونه است. این مضمون ما را به یاد نمونههای درخشانی
می اندازد در ادبیات خودمان و دیگران. یادآوری میکنم دغدغههای آدم رمان تهوع و بالا و پایین شدنهای راوی اسفار کاتبان و از این دست را. سراغ این موضوعها رفتن کار را سخت می کند. دامهای داستانی زیادی توی این موضوعها در کمین داستان نویس نشسته است. از دامهایی که برای زبان داستان هست تا آفتِ تاریخ زدهگی و شیفتهگی راوی ، یا نویسنده، دربرابر آن دورهی تاریخی خاص. اما راوی سه فصل اول داستان آن قدر بیطرف است و ترکیب جملههایش آن قدر کوتاه و موجز است و همین طور ته کار را طوری می سپارد به راوی فصل آخر، که نمیشود نه اَنگ زبانآوری و نه انگ توصیفهای کش دار ِ واقع نمایانه، که ناگزیر ِ روایتهای تاریخمحور است، را به آن چسباند. و نه میشود از کشآمدن بیهوده داستان گله کرد.
پاکطینت تجربهگر است. و بیانصافی است اگر به تجربه اش نمره قبولی ندهیم.
