Saturday، February 20، 2010

بخوانیم فصل آخر

درباره‌ی "مجموعه رمان" وحید پاک‌طینت نوشتن راه رفتن روی لبه‌ی تیغ تیز انکار و تأیید است. بهتر است بگویم درباره‌ی فصل آخر کتابش حرف زدن این خطر را دارد. فصلی که سه تکه‌ی به ظاهر ناجور اول را جور می‌کند و سرو سامان می‌دهد. این حرف من شاید در تناقض با یادداشت‌هایی باشد که می‌شود درباره‌ی کتاب پاک‌طینت نوشت. اما می‌اندیشم که فصل آخر قصه‌ی او است که حرف فصل های دیگر را تمام می‌کند.
کتاب، کرم این را می‌اندازد به جان آدم که ساکت نماند دربرابرش. چیزی بگوید. حتی از جنس اعتراض.
مجموعه رمان، چیدمان درگیری‌های ناتمام ذهن راوی آن است. درگیری هایی که تمامی ندارد. پاک‌طینت ساختار داستان بلند را خوب می‌داند. آزمون زبان داستان را پیموده و خط و ربط روایت و نظرگاه و از این دست دغدغه های داستان نویسی را در تجربه خود دارد. نگاه کنیم به کتاب اولش"حلقه‌ی کنفی" و هم‌چنین دقیق شویم در ساختار تک تک فصل های "مجموعه رمان" او.
سؤال این است که چرا نویسنده این جورچین را که خواننده‌ش در پایان سومین فصل اولش کامل کرده است را، به عمد، به هم می زند و به تعبیر من دست آخرمی نشیند یک گوشه و به سردرگمی خواننده اش ته داستان ، پوزخند می زند؟
داستان را باید خواند. نمی خواهم و نباید و شاید نمی شود داستان را تعریف کرد. اما این قدر می شود گفت که فصل آخر در تلاش است که بنیان فکری منسجم سه فصل اول را به چالشی جدی بکشد. این را از نام‌گذاری فصل های داستان می شود فهمید؛ و از عوض شدن یک باره و ناگهانی راوی داستان که دیگر نیست و اصلن کس دیگری دارد روایتش می کند، کس دیگری دارد درباره اش حرف می زند ،کس دیگری دارد فکرش را بلند بلند برای ما می نویسد و اصلن فکرش سرایت کرده به یک نفر دیگر.
فرض کنیم فصل آخر مجموعه رمان پاک‌طینت را همان مرد ادامه می‌داد. آن وقت اولین کسی بودم که خسته می شدم از خواندن این کتاب. مزه ی کار همان زورآزمایی نویسنده است در آخر کار. آن جا است که نویسنده بنیان‌ نتیجه گیری‌های کلاسیک خواننده ‌ی رمان ایرانی را در هم می‌ریزد. درباره‌ی این که حرف داستان نویس چه بوده هم نمی‌خواهم چیزی بگویم؛ آن بماند برای من و توی خواننده، ولی هر چه هست صحنه‌های درخشان این کتاب و کشش به جای داستان در فصل آخر کتاب او است که ثمر می دهد. گو این که پاک‌طینت به ذم من خطر کرده و این کار کمتر اتفاق می‌افتد در ساختار سنتی داستان نویسان حال حاضر ما.
شالوده و دست‌مایه‌ی اصلی مجموعه رمان زنده گی و روابط به ظاهر ساده‌ی یک پژوهش‌گر تاریخ است. با این پیش فرض که او فرای تاریخ‌خوانی و تاریخ‌پژوهی اش به چه می‌اندیشد و حتی نگاهش به تاریخ چه‌گونه است. این مضمون ما را به یاد نمونه‌های درخشانی
می اندازد در ادبیات خودمان و دیگران. یادآوری می‌کنم دغدغه‌های آدم رمان تهوع و بالا و پایین شدن‌های راوی اسفار کاتبان و از این دست را. سراغ این موضوع‌ها رفتن کار را سخت می کند. دام‌های داستانی زیادی توی این موضوع‌ها در کمین داستان نویس نشسته است. از دام‌هایی که برای زبان داستان هست تا آفتِ تاریخ زده‌گی و شیفته‌گی راوی ، یا نویسنده، دربرابر آن دوره‌ی تاریخی خاص. اما راوی سه فصل اول داستان آن قدر بی‌طرف است و ترکیب جمله‌هایش آن قدر کوتاه و موجز است و همین طور ته کار را طوری می سپارد به راوی فصل آخر، که نمی‌شود نه اَنگ زبان‌آوری و نه انگ توصیف‌های کش دار ِ واقع نمایانه، که ناگزیر ِ روایت‌های تاریخ‌محور است، را به آن چسباند. و نه می‌شود از کش‌آمدن بیهوده داستان گله کرد.
پاک‌طینت تجربه‌گر است. و بی‌انصافی است اگر به تجربه اش نمره قبولی ندهیم.

Sunday، February 14، 2010

الف مثل چی؟

در دنیا هیچ چیز با شکوهی با منطق و واقعیت شروع نشده است، ازجمله خود دنیا که خیلی سعی می کند منطقی باشد و اصلن چیز با شکوهی به نظر نمی رسد.

Tuesday، February 02، 2010

گزارش وضعیت

این روزها تقریبن هر روز یک جایی هستم. خیلی خانه نمی‌مانم. راه بدهد شب‌ها هم یک جایی چتر پهن می‌کنم. مثل زمان دانشجویی. کافه زیاد می‌روم. یادم هست یک روزگاری کافه نشینی را یک کار فرض می‌کردم.چیزی مثل نوشتن، یا خوردن. به همین مهمی.زیاد می‌خوانم وزیاد می‌نویسم. انگار سال‌هاست جامانده‌ام. از چیز‌هایی که نمی‌دانم دقیق چی هستند. با استاد تماس گرفتم. اگر پا بدهد متن را می‌رسانم دستش. عقبم.
تنهایی انگار خیلی هم بد نیست. فقط نباید به هم بخورد. باید گذاشت جوری ته نشین بشود، جوری غلیظ بشود که دیگر نشود دست‌کاریش کرد. باید گذاشت این سال‌ها همین طور سرایت کند به باقی مانده اش. مثل یک بیماری که دوستش داری و دلت می خواهد تا زنده بودنت کش پیدا کند...


ـ بخشی از یک داستان کوتاه

Saturday، January 30، 2010

می‌گوید: ازت خوشم می‌آید. اهل عشق و عاشقی و درگیر شدن با این چیزها نیستی. راحتی به خدا.
می‌گویم: این‌طور به نظر می‌آیم؟
می‌گوید: خیلی بیشتر از آن‌که فکرش را بکنی.
این را می‌گوید و بلند می ‌شود می‌رود برای خودش یک لیوان سرپُر چای می‌ریزد و از رابطه‌ی تازه‌اش حرف می‌زند و از من نظر می‌خواهد. و این طور تمامش می‌کند که: منتظر نظرت هستم. برام مهمه درباره‌ش چی فکر می‌کنی.
حالا مانده‌ام چه جوابی بدهم. آخر من خیلی تواین زمینه‌ها یَد مبسوطی ندارم.

عاشقانه


بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید

و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.

آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درخت،
جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
و نسیم
وسوسه‌یی‌ست نابکار.
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.

چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

هر دریچه‌ی نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه ساز کنی.

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند.

خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی!